عصر گفت وگو با دیگـــری
یادداشت دکتر هادی خانیکی در پاسداشت گفت و گوی تمدن ها
عصر گفت وگو با دیگـــری
گفت وگو، گشودن حصارهای تمدنی به سوی یکدیگر است
که سودای هضم طرف مقابل را در سر نمی پرورد
يكي از مهمترين پايههاي تحقق گفتوگوي ميان فرهنگها و تمدنها، تبيين اين مفهوم در حوزه دين و تفكر مذهبي است. دين و فرهنگ ديني ميتواند زمينهاي مساعد براي پيشبرد گفتوگوي فرهنگها به شمار آيد، چنانچه حقيقت دين مبنا و عنصر اساسي گفتوگو باشد
در اين صورت غيريت سازيهاي كاذب و بيمنطق از متن انديشه ديني به حاشيه رانده ميشود. اما در آنجا كه هويتگراييهاي خشن و افراطي به نام دين
سر برميآورد و به جاي حقيقت بر هويت تكيه ميكند ديوارهاي خصومت را با نمايي از مذهب ميسازد. تاريخ پر است از ستيزهها و جنگهاي خسارت باري كه به جاي گفتوگوي ميان اديان و مذاهب و تمدنها و فرهنگها بر پايه هويت سازيهاي خشن بنا شدهاند، آنچه امروز در جهان اسلام ميگذرد و منطقه را در معرض مخاطرات جدي از جنگهاي فرقهاي قرار ميدهد خارج از اين واقعيت تاريخي نيست. پس بايد در افق انديشهاي و راهبردي
گفتوگوي فرهنگها و تمدنها گستره قابل اعتنايي در باب ضرورتها و لوازم گفتوگو در جهانهاي مذهبي گشود. لازمه گفتوگو با «ديگري» هر كه و هرچه باشد پرداختن به مباني و ساز و كارهاي
گفتوگو با خود است.
1. گفتوگو در نگاه افلاطوني، پرسيدن و پاسخ گفتن و توانايي ارائه تعريف واقعيتها را به ديگري داشتن و قدرت دريافت تعريف درست از غيريافتن است و اين هنري است براي وقوف به حقيقت و وصول به زيبايي مطلق.
در نگرش سقراطي هم که معرفت در ژرفاي روح انسان نهفته است، گفتوگو به مثابه «قابلهاي» کار آزموده «معرفت» را به دنيا ميآورد.
گفتوگوي سقراطي محصول توجه آدمي به اين نکته است که «نميداند» و گوينده خود را مسلط به تمامي حقيقت نميداند، به همين سبب «ديگري»، «غير»، «رقيب» را به رسميت ميشناسد و به زبان ميآورد. «خاموش کردن» و از «گردونه خارج ساختن» از لوازم و نتايج اين نوع گفتوگو نيست. آنکه نميداند در پي آن است که هم معرفت خود را رشد دهد و هم به ديگران در اين راه کمک کند. به اين ترتيب در گفتوگو دستيابي طرفين به سطوح تازهاي از معرفت و کاهش عدم توانايي ادراک آنان از کل واقعيت متصور است.
باوجود اين پيشينه بايد پذيرفت که گفتوگو در جهان کنوني امري نو پديد است که رشد معرفت را در گرو نقادي شدن مستمر ميداند؛ «محصول شنيدن و گفتن» است که حاصل آن توليد انديشه و دستيابي به قواعد جديد ميشود و اين البته مهمتر از «دانستن» است.
گفتوگو هدفمند است، از اين رو هر گفتني، گفتوگو نيست. پرسه زدن در وادي گفتار و بيهودهگري کلامي با گفتوگو، که بايد داراي دقت و تأمل و قاعده باشد، تفاوت دارد. هدف گفتوگو يافتن پاسخ براي يک مسأله نظري و رفع يک مشکل عملي است که همگان با آن مواجهاند يا بر سر آن توافق دارند. از اين رو گفتوگو در پي اثبات برتري يکي بر ديگري از طريق ساکت کردن او نيست. گفتوگو برخلاف جروبحث بر «فهم و نقد » استوار است، نه بر «حمله و دفاع». گفتوگو «سخن گفتن واقعي» است و «گوش سپردن واقعي» از اين رو با سکوت نسبتي وثيق دارد. در احتجاج و جروبحث هيچيک از طرفين سکوت بر نميگزينند؛ يکي در حال سخن گفتن به آواي بلند با ديگري است و ديگري در حال گفتوگو به آرامي با خويش و آماده شدن براي دفاع يا حملهاي ديگر. هر دو همواره سخن ميگويند از اين رو سکوت و شنيدني در کار نيست!
در فرايند گفتوگو، فهم گفته ديگري مقدمه نقد آن است و نقد آن موجب تقويت علت و ايضاح مدعاست و اين مرحلهاي ديگر براي فهم عميقتر و نقد دقيقتر گفتهاي است که براي حل مشکلي، در نظر يا عمل بنا شده است. پس «گفت وگو» مکالمهاي است که در آن شرکت کنندگان براي نيل به هدفي واحد و مشترک که حل يا رفع مسأله يا مشکل مبتلابه همهشان است، به فهم و نقد سخن يکديگر ميپردازند. (مصطفي ملكيان، گفتوگوي تمدنها تجمل يا ضرورت فرهنگي، پل فيروزه، شماره اول، پاييز 1380)
اين تلقي از گفتوگو موجب ميشود که عنصر «شنيدن» و «ديدن» در مواجهه با «ديگري» بر «گفتن» پيشي بگيرد و اينکه البته مقولهاي مهم در انديشه اسلامي است، جاي تأمل و تبيين فراوان دارد. قرآن کريم تنها اهل عذاب و آتش را از نعمت شنيدن حقايق و ديدن وقايع محروم ميداند: «لَو کُنّا نَسمَعُ أَو نَعقِلُ ما کُنّا في اَصحابِ السّعِير ـ ملک، آيه 10»؛ اگر به سمع قبول ميشنيديم يا تعقل ميکرديم، از زمره دوزخيان نبوديم.
و عارفان بلند مرتبه ما گفتهاند: «تو سخن ميگويي از مقصد دور ميماني و دورتر ميراني از خود مقصود را، هنوز ما را اهليت گفت نيست، کاشکي اهليت شنودن بودي، تمام گفتن ميبايد و تمام شنودن، بر دلها مهر است، بر زبانها مهر است و بر گوشها مهر است.»
پس سخن اول آن است كه گفتوگو وقتي ميتواند ادامه يابد که بنيان آن بر «شنيدن» و «فهميدن» و «نقد کردن» نهاده شود.
2. وقتي سخن از گفتوگوي تمدنها به ميان ميآيد، قطعاً آنچه مورد نظر است، هم پذيرش وجود چند تمدن است و هم امکان گفتوگوي ميان آنها. از اين رو نظريه گفتوگوي تمدنها بيشتر معطوف به گفتوگوي ميان تمدنهاي همزمان و ناهم مکان است، اگر چه نميتوان از نسبت ميان «تمدنهاي هممکان و ناهمزمان» يا حتي تمدنهاي ناهممکان و ناهمزمان هم غفلت کرد. گفتوگوي تمدنها با گفتوگو درباره تمدنها تفاوت دارد. در گفتوگوي تمدنها نمايندگان آنها حضور دارند. آنان کساني هستند که هم شناختي از آن تمدن دارند و هم تعلق خاطري به آن. به اين سبب سخن دوم آن است که گفتوگوي تمدنها وقتي ادامه مييابد که از گفتوگو درباره تمدنها تفکيک شود و به قصد حل مسائل مبتلابه بشر امروز به حال و آينده نظر کند، نه آنکه در گذشته بماند.
3. پارادايم گفتوگوي تمدنها، از اين حيث که در جستوجوي جانشيني خِرد به جاي قدرت در عرصه بينالمللي است، يک پارادايم ملتزم به ارزشهاي بنيادي مدرن است و در جهت ساماندهي نظام بينالمللي، بر همان موازين فيلسوفان دوران جديد، صورتبندي شدهاست.
اما از نقطه نظر ديگر ميتوان اين پارادايم را متکي بر نوعي عقلانيت نقاد نسبت به ارزشهاي دوران مدرن نيز استوار ساخت که معطوف به نقد آن سازوکارهاي دوره جديد است که نقضکننده
گفت وگوي آزادند.
درست است که پارادايم گفتوگوي تمدنها، بديلي براي پارادايم برخورد تمدنها است، اما واقع آن است که نبايد اين پارادايم را تنها به معناي انجام گفتوگو براي ممانعت از خشونت در عرصه جهاني فهم کرد. به نظر ميرسد که اين پارادايم عرصه گستردهتري را مورد هدف قرار داده است.
گفت وگو مسبوق به گشودگي طرفين گفتوگو است. گفتوگو ملتزم به گوش سپردن است. گفتوگو با توانايي همدلي طرفين براي نگريستن به امور از چشمانداز طرف مقابل آغاز ميشود. به اين اعتبار، گفتوگو به معناي گشودن حصارهاي تمدني به روي يکديگر است. اين گشودگي به هيچ روي سوداي هضم طرف مقابل را در سر نميپرورد، بلکه بر اين باور است که طرفين از گشودگي، توانمند خواهند شد. چنين تصويري از گفتوگو ميان تمدنها، از اين جهت که نافي الگوي قدرت مدار کنوني در عرصه جهاني است، به ارزشهاي مدرن نزديک است و از اين حيث که مسبوق به الگوي پيشين براي حذف موضوعيت طرف گفتوگو نيست، از ارزشهاي دوران مدرن فراتر ميرود. پس سخن سوم آن است که براي تداوم گفتوگو ميان تمدنها، مباني و قواعد نو آن را تبيين و تدوين کنيم.
4. گفتوگو ملتزم به گشودگي، گوش سپردن و همدلي است. اين امور تنها از اين نقطه نظر محل توجه نيست که عرصه بينالمللي را ملتزم به خِرد ميسازد، بلکه گشودگي و همدلي قبل از آنکه عرصه بينالمللي را تحت تاثير قرار دهد، عرصههاي درون تمدني را متاثر ميکند. به ياد آوريم که اصولاً مرزهاي تمدني بر تفاوتگذاري ميان خود و غير استوارند. هنگامي که اين مرزگذاريها از حدود و ثغور متعارف تفاوت و تکثر ميان تمدنهاي گوناگون فراتر ميرود و براي نوعي طبقهبندي ميان تمدنها ميدان ميگشايد، عرصههاي درون تمدني نيز از اين نوع طبقه بنديها مصون نميماند. اگر به هر علت تمدني برتر از تمدن ديگر است، در حوزه درون تمدني نخست، براساس معيارهاي مختلف ميتوان به نوعي طبقهبندي تازه دست زد که بر حسب آن کساني بيشتر و کساني کمتر از شاخصهاي اين تمدن برتر بهرهمندند.
هنگامي که از فروبسته بودن تمدنها نسبت به يکديگر سخن ميگوييم، اين فروبستگي در طبقهبنديهاي درون تمدني نيز ظاهر ميشود به همين اعتبار، هنگامي که از گشودگي و همدلي ميان تمدنها سخن ميرانيم، به تحقق شرط امکان اين گشودگي در عرصه درون تمدني نيز چشم دوختهايم. نظر به آنکه شالوده دموکراسي نيز همين گشودگي و همدلي و تحقق امکان گفتوگوي طرفين آزاد و مستقل است، گفتوگوي تمدنها شايد سالمترين فرايند جهانيسازي دموکراسي باشد.
امروز به دو جهت، فرصت تحقق اين آرمان بيش از گذشته شده است: نخست، به اين سبب که بيش از هر زمان ضرورت آن در سطوح مختلف احساس ميشود. با توجه به تحولات شگرف تکنولوژيک و فرايندهاي جهاني شدن، مخاطرات جديد نيز صورت پيچيدهتري يافتهاند. امنيت، معناي تازهاي پيدا کرده است.
حادثه يازدهم سپتامبر از اين نقطه نظر قابل تأمل است. مورد هجوم واقع شدن کشوري که در دو جنگ جهاني از مخاطرات بزرگ مصون مانده بود، آن هم از سوي حاشيهترين نقطه جهان امروز، وضع ابهامآميزي پيش روي همه جهانيان گشوده است. آنچه در امريكا رخ نمود، همه کشورهاي ديگر جهان را نيز تهديد ميکند. الگوي مخاطراتي که اينک ظاهر ميشود، ديگر با روشهاي سنتي متکي بر سلاحهاي بازدارنده و اتمي قابل پيشگيري نيست. در چنين شرايطي همه نيازمندند تا به اين ادراک جمعي تن دهند که زور متکي بر ثروت و سلاح، امکان زيست توأم با امنيت را فراهم نميسازد. اينک، همه ما نيازمند تشريک مساعي و التزام به اخلاق در عرصه جهاني هستيم.
اما علاوه بر اين، تحولات تکنولوژيک و اطلاعاتي در دنياي امروز، خواسته يا ناخواسته، عرصههاي تمدني را به روي يکديگر گشودهاند. در چنين شرايطي دائر مدار ارتباطات جهاني بيش از هر زمان ديگر نه سياستمداران، بلکه فرهيختگان و حتي عموم مردماند.
سياست، عرصه متصلبي است که بيش از هر چيز موجبات فروبستگي ميان عرصههاي تمدني را فراهم ساخته است اما با گشوده شدن و گستردگي کمي و کيفي ارتباطات جهاني، عرصههاي تمدني بيش از سياستمداران تن به ميدان گفتوگو و همدلي و گشودگي بر يکديگر دادهاند. به اعتبار اين ارتباطات ميتوان از ظهور يک جامعه مدني در عرصه جهاني سخن گفت؛ جامعهاي که اعمال زور از سوي قدرتهاي مسلط جهاني را تحت کنترل
خود در ميآورد.
پس ضرورت چهارم براي تداوم گفتوگوي تمدنها وفاداري به اين ضرورت مردم سالارانه و توجه به اهميت مناسبات مدني است که به عنوان مؤلفهاي نو در مناسبات ميان فردي، ميان فرهنگي و ميان تمدني بروز و ظهور يافته است.
5. فاعلان و پيشاهنگان اين فرايند همان گروههايي هستند که در متن پرسش کنوني جهان امروز قرار دارند، چرا که الگوي ساماندهنده يک گفت وگو، خرد مستقل و نقاد طرفين گفتوگو (تمدنها و حوزههاي متکثر فرهنگي) است.
بيان خردهاي مستقل ضروري است تا آنها در يک فرايند ارتباط متکي بر گفتوگو ميان طرفهاي مختلف مبادله شوند. ابراز خردهاي متکي بر شاکله هر تمدن و فرهنگ، تنها از عهده انديشمندان، متألهان و هنرمندان بر ميآيد.
اگر هنرمندان، متألهان و فيلسوفان بنگاههاي توليد و به زبانآوري خردهاي متکي بر شاکلههاي حوزههاي تمدنياند، بهترين بنگاههاي توزيع آن نيز به شمار ميروند.
چه ابزاري کارآمدتر از دستگاههاي فلسفي که فيلسوفان ميسازند و روايتهاي ديني که متألهان موسس آن هستند و محصولات فرهنگي که هنرمندان سازندگان آن به شمار ميروند، وجود دارد که قدرت انتقال پيام از يک حوزه تمدني به حوزه ديگر را داشته باشد؟
حتي هنرمندان، فيلسوفان و انديشمندان، اگرچه تنها مصرف کنندگان پيامهاي به زبان آورده شده حوزههاي تمدني نيستند، اما بهترينِ آنها هستند.
پيامهاي توليد شده در يک حوزه تمدني که از سوي فرهيختگان و روشنفکران آن صورت گرفته است، بيش از هر کس، از سوي هنرمندان و فيلسوفان و انديشمندان حوزه ديگر دريافت و جذب ميشود و واکنشهاي مساعد و مقتضي در حوزه ديگر را سبب ميشود.
به اين اعتبارات به عنوان ضرورت پنجم بايد گفت در تداوم گفتوگوي تمدنها، يافتن جايگاه «دانشوران و کانونهاي انديشه» اهميت اساسي دارد.
6. نظريه گفتوگوي تمدنها، در عين حال، مسبوق به مقومات نظري خاصي است. مهمترين محور بنيان نهنده شاكله نظري آن، التزام به طرفهاي برابر، متنوع و ذيحق براي سخن گفتن در فضايي عاري از استيلاي جزمهاي ناشي از سلطه است. اين مفاهيم به نحوي بنيادين در هم تافته شده و به هم وابسته است. التزام به برابري، شرط لازم فضاي عاري از سلطه است. اما، در عين حال، برابري تفاوتي بنيادين با تساوي دارد. برابري، به خلاف ايده تساوي، ملزم به تفاوت ميان طرفهاي گفتوگو است و در فضاي گفتوگو اين تفاوت ظاهر نميشود، مگر آنکه هر طرف قدرت بيانگري و سخن به اقتضاي وضع متفاوت خويش را يافته باشد.
اکنون، در ميان متفکران غربي آمادگي پذيرش مقومات ياد شده بيش از گذشته ديده ميشود. پذيرش اين وضع از سوي تمدن غرب و آمادگي براي گفتوگو با ساير حوزههاي تمدني، اين تمدن را در وضع حاضر از دوران دوم بنيادگرايي متکي بر خِرد خارج ساخته است. به گفته اسکات لش، تمدن غربي دو دوره از بنيادگرايي را پشت سر گذاشته است؛ دوران دينمدار قرون وسطي که دين قائمه اصلي و بنيادگرايي غرب بود و دوران دوم که خِرد به عنوان بنياد، دائرمدار بنيادگرايي غربي بود.
اينک در ميانه تمدن غربي، بيش از هر زمان آمادگي داد و ستدِ چند سويه با ديگر حوزههاي تمدني ديده ميشود. اين فرصت را بايد به عنوان ضرورتي جديد در تداوم گفتوگوي ميان تمدنها ارزيابي کرد.
7. نبايد فراموش کرد که اين وضع تازه، الزاماً به معناي حصول برابري همه طرفهاي جهاني نيست. وضع تازه به فرصتهاي کموبيش برابر بيشتر شباهت دارد.
از اين موقعيت، موازنه تازهاي در سطح جهاني حاصل خواهد شد که در آن عمق و گستره فرهنگي و انديشه بيش از گذشته نقشآفرين خواهد بود. اما بديهي است که در نتيجه تجربه گفتوگوي ميان حوزههاي تمدني بر موازين نو، سلسله مراتب تازهاي از قدرت فراهم خواهد شد که بيش از گذشته عمق و پايندگي دارد.
از مقدمات ياد شده ميتوان نتيجه گرفت که جهان اسلام، به عنوان يکي از اصليترين حوزههاي تمدني، در موقعيت تازهاي قرار گرفته است. به عبارتي ميتوان جهان اسلام را در يک نقطه عطف تازه، پس از ظهور جريان مدرنيسم در قرون هجده و نوزده، يافت.
جهان اسلام و منابع غني فرهنگي آن در سدهها و حتي در دهههاي گذشته منبع مهمي براي تامين و جبران کاستيهاي تمدن غرب بوده است. فلسفه، کلام، حقوق و حتي فقه اسلامي در شرايط گوناگون در جريان تبادلات طبيعي در سطح جهاني مورد توجه قرار گرفتهاند اگر چه در مجموع، جريان اين مبادلات بيشتر يک سويه بوده و جهان اسلام، به منزله طرف فروتر، نقش پذيرندگي را ايفا کرده است. اما به هر روي به نظر ميرسد که شرايط تازه، اينک، نيازمند تمهيدات تازه است. تکيه بر داشتهها به هيچ روي کفايتكننده و
راضيكننده نيست.
احياي نقش خلاق و فعال جهان اسلام، علاوه بر مسلمانان، براي جهانيان نيز يک مطلوب جهاني ميتواند باشد. اگر جهان اسلام، به عنوان يکي از اصليترين حوزههاي تمدن بشر امروز، فرصت نقشآفريني موثر در اين فرايند جهاني را نيابد، اين به معناي عقيم ماندن يکي از فرايندهاي مثبت جهان کنوني است.
پس ضرورت هفتم در تداوم گفتوگوي تمدنها، يافتن نقش و موقعيت کنوني انديشه خلاق اسلامي است.
در جهــان اســلام، متأســفانه، همـــان صورتبنديهاي دوگانه بنيادگرايي غربي، که به صورت بنيادگراييهاي ديني از يک سو و جنبشهاي سکولاريستي از سوي ديگر در طول تاريخ جديد غرب بروز يافت، دو سويه يک دور باطل و تخريبكننده را فراهم ساختهاند.
دو سويهاي که پيش از هر چيز پوششدهنده يکديگرند. بنيادگرايان ديني، در صدد پوشاندن لباس سنت و سليقه خود بر اندام جهان جديداند و قادر به درک مناسباتي تازه که به لحاظ وجودشناختي وضعهاي بشري را دگرگون ساخته است، نيستند. اين بنيادگرايي، توجيهكننده جريانهاي فکري است که اصولاً دين را به عنوان مهمترين قائمه تمدني جهان اسلام از صحنه عمومي بيرون ميکند و بديلي براي خلأ فرهنگي و فکري که ميآفريند
در آستين ندارد.
احياي حق سخن گفتن جهان اسلام، پيشاپيش، مستلزم سخن داشتن است. نهاييترين عامل توليد سخن، مولدان، و متفکران و خلاقيتهاي ذهني آنان هستند.
توليد سخن، قبل از هر چيز، مستلزم دگرگونيهاي بنيادين در پارادايمهايي است که متفکران ما در آن زيست ميکنند.
سنتگرايي محض ديني که درک خويش را به منزله يک منظومه خود بسنده و مستقل از موقعيت و تجربههاي زيست مسلمانان مورد توجه قرار ميدهد، قادر به شناخت وضع متفاوتي نيست که زندگي متفاوت در آن تجربه ميشود.
از اينرو راه به بنيادگرايي ديني ميبرد و زمينهساز جدالهاي خونين و بيفرجام ميشود. از سوي ديگر روشنفکري اومانيست و صرفاً متکي بر خِرد مدرن، سنت، فرهنگ و ميراث جمعي را يکسره بيوجه ميكند.
توليد سخن نيازمند پارادايم ميانهاي است که از تجربه زيست مدرن، افقي براي گفتوگو با افق ويژه سنت و ميراث ديني فراهم آورد و پيش از هر چيز امکان ديالوگ و گفت وگو با سنت را ميسر سازد؛ گفتوگويي که هم باروري سنت و هم معناداري زندگي مدرن را فراهم ميآورد. گفتوگو از افق مدرن با سنت، تنها راه گشودن امکان توليد معناي بالنده است. چنين معناي بالندهاي امکان سخن گفتن با يکديگر و غنيسازي فرهنگ اسلامي را ايجاد ميکند و توشه کافي جهت سخن گفتن در جهان جديد را به دست ميدهد و اين، گونهاي ديگر از گفتوگو با خويش است. «گفتوگو با خويش»، مقدمه و مقدم بر گفتوگو با ديگري است و از ميانه آن توانمندي و بالندگي انديشه و تمدن اسلامي در جهان امروز بروز و ظهور مييابد.
با اتکا به اين ضرورت گفتوگوي ميان تمدنها و فرهنگها را بايد بيش و پيش از «ديگري» در ميان «خويش» مبنا قرار دهيم. چنانكه دين مقدس ما گفته است سينهها را گشاده کنيم، گوش را بگشاييم تا از گنگي و زبان پريشي به درآييم ـ«ربّ اشرَح لِي صَدري و يسِرلِي أمري وَ احلل عُقده مِن لِساني ـ طه، 25ـ37»