پایگاه اطلاع رسانی انجمن محیط زیست شهرضا
پایگاه اطلاع رسانی انجمن محیط زیست شهرضا
پرچم

          ارسال به دوست           پرینت             بازگشت  
56

1392/7/4

2510

محدودسازان آزاداندیشی

محدودسازان آزاداندیشی
مکتب آزاد اندیشیمحدودسازان آزاداندیشی
انسـان از یک سو فطرتاً آزاد اســـت و خداوند او را حُرّ آفریده است. این ذاتی انسان است. اما در کنار این آزادی فطری عنصر دوم فطری هم وجود دارد. انسان فطرتاً هدف دار است و هدف، محدودیت ایجاد می کند.


 
 گفت وگو با دکتر عطاء الله رفیعی آتانی*
  عطاءالله رفیعی آتانی دارای تحصیلات حوزوی و دانشگاهی است. او  درس خارج فقه و اصول را در محضر حضرات آیات فاضل لنکرانی، مکارم شیرازی ، شبیری زنجانی، جوادی آملی و مؤمن گذرانده است.  علاوه بر تدریس در مراکز آموزش عالی، نقطه ی ثقل تتبعات و مطالعات او بر فلسفه ی اسلامی و اقتصاد اسلامی معطوف گردیده است. دبیر علمی اولین و دومین کنگره بین المللی علوم انسانی اسلامی در جمهوری اسلامی ایران در سال 1391 و 1392 است.
او بنیان گذار دبیرخانه ی جنبش نرم افزاری در معاونت پژوهشی حوزه ی علمیه قم در سال 1383 بوده و سردبیری چند نشریه علمی و تخصصی را برعهده داشته است. دکتر عطاء الله رفیعی آتانی در این گفت وشنود از چند منظر، عوامل مقیّدکننده ی آزادی فکر و اندیشه را با نگاهی عمدتاً فلسفی کالبدشکافی نموده  است.
ایشان در بدو بحث می کوشد به توصیف مفهوم و چیستی فکر و اندیشه بپردازد سپس به سراغ تبیین محدودکننده های آزاداندیشی می رود و دو عامل 1- پیش فرض ها و مفروضه های گوناگون قبلی 2-  محدودیت های روش شناختی  را در این خصوص مهم تر و برجسته تر می داند. کوشش برای اثبات اینکه فلسفه از حیث آزاداندیشی برترین علم است و همچنین نقش بازدارنده و تسهیل گر ساختارها در اندیشیدن آزاد و مهم تر از اینها نقش متعالی دین اسلام در گسترش یا تحدید مقوله ی آزاداندیشی از دیگر محورهای بحث ایشان در این مجال بوده است.
می خواهیم در این گفت وگو با جنابعالی متناسب با موضوع و فضا در مورد محدودیت های آزادی اندیشه صحبت کنیم
موضوع خوبی است با یاری خداوند بتوانیم آن را به یک جایی برسانیم.من فکر می کنم با تعریفی از اندیشه شروع کنم. در عقلانیت اسلامی یک تعریف خیلی  آشنا در مورد «تفکر» و اندیشه وجود دارد. فکر، حرکت از معلوم به سمت کشف مجهول است. یعنی تفکر از مجهول مطلق شروع نمی شود، بلکه نقطه ی آغازی برای فکر کردن باید پیدا شود. بنابراین هیچ اندیشه ای از مجهول مطلق آغار نمی شود. یعنی اگر فرض کنیم یک صاحب فکری که بشر و آدمیزاد است هیچ نوع داده ی اولیه نداشته باشد اساساً نمی تواند فکر کند زیرا فکر از داده آغار خواهد شد.
دومین چیزی که این تعریف در ذات خودش دارد این است که فکر کردن راه و روش دارد یعنی شما با یک متدی از داده ی نخستین، داده های بعدی را تولید خواهید کرد. بنابراین قبل از فکر، داده ای نخستین و نیز یک روش برای فکر کردن داریم. بی روش نمی توانید از داده ی نخستین یا آگاهی نخستین تولید فکر را شروع کنید. یک جنبه اش هم این است که این ماجرا تا بی نهایت ادامه دارد یعنی شما در هر مرحله ای از تفکر باشی قبل از آن یک دستاورد فکری وجود دارد که شما را کمک می کند تا به سمت تولید فکر جدید هدایت یابی. اولین و مهم ترین محدودیت دانش های پیشینی همین است که بدون تفکر، مفروض انگاشته می شود، مفروضاتی که متفکر هیچ گاه از آنها رهائی نمی یابد.
مثلاً فلسفه ی اسلامی تفکری از این جنس است یعنی اندیشه ای که محصولش شده فلسفه ی اسلامی، از یک فروض نخستین شروع می شود با متدولوژی منطق، و از آن فروض نخستین این همه دستاوردی که شما می بینید به وجود می آید. فیلسوف در اندیشه و در تاریخ اسلامی ما کسی است که می تواند از این اتاق بیرون نرود - یعنی اصلا واقعیات را نبیند- و از فروض نخستین خودش، حجم زیادی از معارف را تولید می کند. معارف با متدولوژی منطقی به روش قیاسی از فروض نخستین تولید می شود، بنابراین اندیشه محدود به فروض می شود.
دومین محدودیت، قوانین منطق یعنی متدولوژی است. متفکر نمی تواند خارج از منطق، فکری مثمرثمرکند. نکته ی دیگر آن است که سطوح نقطه ی آغاز فرق می کند مثلاً فلسفه ی اسلامی نقطه ی آغازش اولین دانسته های بشری یعنی بدیهیات است و مدعی است که از بدیهیات نخستین شروع می کند. اگر از ملاصدرا بپرسید که از کجا معاد جسمانی را هم درست می کند او باید از بدیهیات شروع کند تا برسد به معاد جسمانی. در غیراین صورت او به معنای متعارف در تاریخ فلسفه ی اسلامی کار فلسفی نکرده است. اما دانش ها سلسله مراتبی هستند.
بدیهیات، فروض فلسفه را می سازند و کل فلسفه فروض دیگر علوم را بر اساس نظر مرحوم علامه ی طباطبایی در «اصول فلسفه و روش رئالیسم»، فلسفه برای سایر علوم موضوع می سازد یعنی همه ی علوم موضوعاتشان را خودشان تعیین نمی کنند، موضوع و وجود موضوع و خصوصیات موضوع را فلسفه به آنها می گوید. فیلسوف ها هستند که می گویند اولاً موضوع شما وجود دارد و دوم آنکه خصوصیات موضوع شما چه جوری است. اگر شما موضوع سیاست را قدرت بگیرید، اصل اینکه ماهیتش چیست و خصوصیات اولیه اش چیست را باید فلسفه به آن بگوید. فلسفه ی دانش سیاست، چنین مسئولیتی را بر عهده دارد.
روش مناسب هر علم با توجه به خصوصیات موضوع آن علم در می آید، اگر خصوصیت هر علم جور خاصی است روش نظریه پردازی آن هم جور خاصی خواهد بود. لذا اصل وجود موضوع و فروع موضوع، روش متناسب با این موضوع برای نظریه پردازی را فیلسوفان می گویند. بنابراین گام دوم و خط دوم از فروض به وجود می آید. علوم مختلف، یک چیزهایی را مسلّم می گیرند که فیلسوفان آنها را تولید می کنند اما برای این علوم مسلّمند و در نتیجه محدودیت. یعنی در این علوم در مورد آنها استدلال و اندیشه نمی کنند.
وقتی کسی دارد تفکر اقتصادی می کند، در حوزه ی اقتصاد اندیشه ورزی می کند من به آن می گویم که تو محدودیتت از فیلسوف بیشتر است چون که قبل از تو فیلسوفان باید تکلیف ماهیت موضوع و روشی که بر اساس آن فکر می کنی را باید مشخص کنند. بنابراین تو محدود به فروضی هستی که فیلسوف دارد برای تو ایجاد می کند.
همین جور بیاییم بالا یعنی هر کس در سطوح بالاتری از موضوعات فکر می کند از انباره ی بیشتری از فروض استفاده می کند و در نتیجه با محدودیت های بیشتری هم روبروست. مثلا اگر بگوییم مبتنی بر علوم است که تکنولوژی (یعنی دانشی برای تغییر طبیعت و جامعه) ساخته می شود، تفکر در این حوزه بسیار پرمحدودیت است. بر این اساس تفکر فلسفی آزادترین نوع تفکر است،که خود نیز فرض بنیاد است.
بر این اساس شما همه ی تفکر را در فلسفه محدود کردید.
نه همه ی تفکر را فلسفی ندانستم، تکنولوژیست هم در حال اندیشیدن است. اما مسلّمات خود را از علم می گیرد و علم به معنای متعارف نیز مسلّمات خود را از فلسفه می گیرد. بنابراین دارای فروض فراوان تر و چندلایه است.
فروض برای فلسفه از کجا می آید؟
از بدیهیات! لااقل در فلسفه ی اسلامی، نقطه ی آغاز فکر کردن فلسفی، بدیهیات است. در حوزه ی بدیهیات هم اصلاً نیاز به تفکر نداریم زیرا رد، خودش به معنای اثباتش است چرا این جوری است؟ چون ماهیتش این جوری است. مهم ترین بدیهی آن است که جمع بین نقیضین محال است، چرا بدیهی است؟چون اگر بخواهی ردش کنی از خودش استفاده می کنی، حتی اگر بگویید این نیست باید از خود این استفاده کنید.
آیا می توان گفت که این بدیهیات به ودیعه نهاده شده، فطری است یعنی ساختار و سازمان آدمی به گونه‎ای خلق شده که شما نمی توانید غیر از این را استخراج بکنید. «علّم الادم الاسماء» هم بدین معناست که خداوند همه ی علم را در عالم به ودیعه نهاده، بنابراین فیلسوف کشف کرده و نه تولید.
نه! «علّم الآدم الاسماء» شامل همه ی علوم می شود. شما الان در حال فکر کردن در متن اراده ی الاهی برای تحقق خلافت الاهی انسان به وسیله ی تولید علم قرار دارید. ببینید، فقط بدیهیات اسماء نیستند اسماء شامل همه است هم بدیهیات و هم نظریات. همه ی دانش بشری است. بدیهیات خصوصیتش این است که شما اگر بخواهید حذفش کنید از خودش استفاده می کنید.
نمی شود از آن فرار کرد. مثلا می گوییم کل از جزء بزرگ تر است یا همان مثال محال بودن جمع نقیضین از چیزهایی هستند که ردشان باید به کمک خودشان باشد. بنابراین می خواهم این را عرض کنم تفکر فلسفی تفکر بنیادین است و قبل از تفکر فلسفی تفکر دیگری وجود ندارد زیرا بدیهیات نیاز به تفکر ندارد. نقطه ی آغاز تفکر، فلسفه هست. اما تفکر علمی به معنای متعارف که در ذهن همه ی ماست بر دستاوردهای فلسفه استوار است. همه ی تفکر علمی محدود به مبانی فلسفی مفروضِ آن است.
اما علم همیشه تلاش می کند از این نگاه فرار بکند. فرار می کند از این که مفروضات فلسفی را بپذیرد یا معتقد است اساسا مفروض فلسفی ای نداریم؟
این از مدعیات بی دلیل است. از هرکس که به هر نظریه ای پای بند است بخواهیم هر آنچه که در این نظریه مفروض گرفته برشمارد احتمالا فهرست طولانی خواهد شد. اگر این حرف را صادقانه بپنداریم، به نظرم تفکر مدرن در جامعه ی خودش این اتفاق برایش افتاده که مفروضاتشان مقبولیت عام یافته است. مثل این می ماند که کسی در آب دنبال آب می گردد. هیچ موقع دچار شک بنیادین نمی شود. یعنی آنجایی که یک متفکر و اندیشمندی بگوید من مفروض ندارم مثل این است که کسی در هوا تنفس کند و بگوید من هوا را حس نمی کنم. فروض برای او به جنس هوا تبدیل شده باشد و او غرق در آن است .
بنابراین هیچ کس آزاد نیست. اینکه شما بگویید من آزاد مطلق هستم می گوییم آزاد مطلق نیستی حتی فیلسوفی که باید آزادانه ترین متفکر باشد محدود به نقاط آغاز است تا چه رسد به اندیشمندان که عموماً فلسفی فکر نمی کنند و در فضای علوم متعارف به اندیشه دست می زنند و می گویند ما آزاد فکر می کنیم در حالی که در چارچوب مکاتب فلسفی اسیرند.
این دیدگاهی که من عرض می کنم یک رقیب دارد. برخی می گویند ما با فروض شروع نمی کنیم وقتی می خواهیم درباره ی یک چیزی نظر بدهیم ما از واقعیت بیرونی اش شروع می کنیم از مشاهده شروع می کنیم گو این که تفکر غربی تفکر تجربی است و بیان می کند که شما چرا من را می بری اسیر در فروض فلسفی می کنی، در حالی که من اصلاً با فلسفه مخالفم، یعنی معارف پیشینی ندارم و خالی الذهنم. از همین جاست که مشکل آشنای استقراء مطرح می شود.
چون من از شما می پرسم شما از این واقعیات فراوان چرا سراغ این بخش رفتی چرا سراغ آن بخش نرفتی، این ملاک انتخاب، چه چیزی بوده؟ این ملاک انتخاب همانی است که شما حتی فکرش را نکرده ای. تو این بخش از واقعیت را به این دلیل کنار گذاشتی که یک پیش فرض از قبل داری ولو توجه نداری. اگر غرق در این فروض هستیم باید بیاییم معلوم بکنیم. خوب حالا اگر بپذیریم که حتی آنهایی که فکر می کنند با واقعیت آغاز می کنند، از فروض پیش از تجربه آغاز می کنند.
می نشینیم روی جنس فروض با هم صحبت کنیم یعنی ببینیم این چیست که ما را رها نمی کند و همه ی ما به نوعی گرفتار آن هستیم. بالاخره مهم ترین عرض من در اینجا همین می شود که ما مقهور فروض هستیم و فروض مثل یک کادری ما را در یک محدوده قرار می دهند و نمی گذارند وارد محدوده ی دیگری بشویم، بنابراین آزادی مطلق ممکن نیست و این بحث اصلی و مهم پایه ای ماست.
بنابراین هر متفکری فکر می کند آزاد مطلق است می گوییم امکانش نیست. اما مشکل متفکر غرب زده آن است که فروض خود را یا نادیده گرفته یا بسیار محترم می دارد. محدودیت دوم از منطق است. شما مجبورید نظریه پردازی را از نقطه ی آغاز تا پایان با منطق انجام دهید. منتهی اشکال اصلی این است که هر منطقی را شما انتخاب کنید نوعی محدودیت در آن هست. مثلاً یک کسی منطق ریاضی را انتخاب می کند که خود دچار محدودیت های ریاضی است و تا موضوع کمّی نشود در چنبره ی متدولوژی ریاضی نمی افتد. اگر شما او را در ورطه ی متدولوژی ریاضی بیندازی او را دچار محدودیت های فراوان می کنی. الان علوم اجتماعی ما این جوری است.
علوم اجتماعی ما تلاش می کند که با منطق ریاضی خودش را عرضه بکند، وقتی با آن منطق روبرو می خواهد بشود و ارزیابی بکند، محدویت ریاضیات به او تحمیل می شود. اولش این است که باید موضوع کمّی بشود اما همیشه کمیّت پذیر نیست یا لااقل ما همه چیز را بلد نیستیم کمّی کنیم.
پس من که مثلاً همه ی اندیشه ام اندیشه ی ریاضیاتی است یا روش ذهنم ریاضیاتی است خود به خود دیگر نمی توانم از دست محدویت های این روش فرار کنم. به هر حال هر روشی را شما انتخاب کنید باید آن محدودیت ها را قبول کنید. من فکر می کنم مهم ترین محدودیت ها و مشکلات اندیشه ی بشری مشکلاتی است که از ناحیه ی این روش ها سر در می آورند.
حوزه ی دوم از فروض، فروض فرهنگی- اجتماعی است یعنی از دنیای عقلانی بیایید بیرون و در دنیای عینی زندگی اجتماعی بروید. وقتی شما وارد این دنیای اجتماعی می شوید غرق در ارزش ها هستید، غرق هنجارها هستید، غرق در سنن هستید.
این نگاه شما متاثر از نگاه فمینیست هاست. بعداً جامعه شناسان مردمی عینا روش موردنظر جنابعالی را اجتماعی تر کردند.
اینکه در آن چارچوب قرار می گیرد یا نه من کاری ندارم. وقتی که من دارم به ماجرای فکر کردن نگاه می کنم، می بینم این طوری اتفاق می افتد که من غرق در ارزش ها، غرق در سنن و غرق در هنجارها دارم فکر می کنم بنابراین محدود به آنها دارم فکر می کنم. فاز بعدی محدودیت های اقتصادی است. یعنی شما محدود هستید به منافع و هزینه های فکر کردن ...، یعنی نظام اقتصادی، هم فرد را در موقع اندیشیدن دچار محدودیت می کند به این معنا که فکر کردن ها هزینه و منافعی دارند و فرد بدون توجه به هزینه ها و منافع فکرکردن، فکر نخواهد کرد.
فاز بعدی که روشن تر خودش را نشان می دهد و از جنس نهادهای اجتماعی است، نظامات سیاسی است. قدرت سیاسی برای انتشار و گسترش قدرت و برای توجیه و مشروعیت آن و برای کارآمد کردن آن به دانایی نیاز دارد. تأمین نیاز سیاست به عنوان یک مشتری موثر برای دانش یک محدودیتی را خلق می کند. یعنی من را در کارکردهایی قرار خواهد داد که محدود به آنها فکر کنم و کمتر می توانم خارج از آن فکر کنم به اقتضای اینکه به آن دانش نیازمند است.
و بالاتر از همه ی اینها ساختارهای رسمی و سازمانی است یعنی نهایتاً الان دانش دارد در سازمان ها تولید می شود، سازمان هایی مثل دانشگاه ها، مراکز علمی، مراکز پژوهشی و روابط قانونی بین آنها، هیچ کس الان قادر نیست خارج از همه ی سازمان ها و روابط بین آنها دانش تولید کند، ما غرق در سازمان ها و روابط سازمانی بین آنها داریم فکر می کنیم.
آیا همه ی ساختارها واقعاً فقط نقش محدودسازی را ایفاء می کنند؟
ما در حال بررسی وضعیت یک فرد فضائی هستیم که آزاد مطلق است . آن موجود فضائی وقتی در زمین دارد فکر می کند با این محدودیت ها روبروست. اما این درست است که برخی از همین امور از جنس ابزار و امکانات نیز هستند. ما فعلاٌ با وجه محدودکنندگی آن کار داریم. زیرا اگر هیچ گونه مزیتی جزء محدودیت آفرینی نداشته باشد پذیرش وجود آنها از هیچ عقلانیتی برخوردار نبود.
می گوییم که ساختارها هم الزام آورند هم آزادی ساز. آدمی که هیچ ابزاری ندارد و ساختارها، ابزارهایی را در اختیارش قرار می دهند که او را آزاد بکنند از این محدودیت ها.
اما منکر وجه محدودکنندگی آن نیستید.
سوال این است شما ساختاری دارید مثل ساختار اداری که کارهای شما به واسطه ی آن هم خود به خود انجام می گیرد اگر این ساختارها نباشند که امور ما را رتق و فتق کنند شما مجبور می شوید ذهن خود را بیشتر درگیر حوزه ی عمل کنید و کارکرد اینها باعث می شود که شما آزاد بشوید.
اتفاقاً به همین دلیل است که علی رغم محدودیت آفرینی این ساختارها، وجود آنها عقلانی یعنی لازم است. ببینید شما به وجه آزادی بخشی این ساختارها توجه دارید. مفروض شما این است که این ساختارها با میل به این مطلوب ایفاء نقش می کنند در حالی که واقعی تر آن است که این ساختارها دارای طبع محدودکننده هستند. من مجموعه ی عرضم این است فردی که در حال فکر کردن است محدودیت منطقی آن مشخص است و سایر محدودیت ها هم محدودیت های جامعه است.
جامعه به وسیله ی نظام ارزش های اجتماعی و نظام سیاسی و نظام اقتصادی و نظام سازمان ها و مدیریت، فرد متفکر را دچار محدودیت می کند، با پاداش دادن و تنبیه کردن. بنابراین آن گاه که در یک سازوکار مناسب و سازگار با ساختارهای مسلط فلسفی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و سازمانی، فکر بکند یک سیگنال مثبت می گیرد و وقتی ناسازگار با اینها فکر بکند پاداش منفی می گیرد لذا به دلیل پاداش مثبت و منفی ناخودآگاه با یک محدودیتی هایی روبرو می شود و به هر حال دارد در این متن زندگی می کند.
اما اگر از فرد بخواهیم ساختارها را به هم بزند اولاًممکن نیست چون بخش جدی هویت فرد اجتماعی است، بخش اساسی شاکله ی اجتماعی ما افراد انسانی مخلوق جامعه است بنابراین ممکن نیست که او بتواند اینها را از بین ببرد. استدلال دوم این است که فروپاشاندن محدودیت های اجتماعی، عقلانی هم نیست. یعنی به این معنا که اگر بشر بنشیند فکر کند، می بیند به اینها نیازمند است به علت اینکه بسیاری از هزینه ها و مشکلات را از جلویش برداشته است اگر این سازوکارها نبودند و او در فضای بی نهایت آزادی قرار داشت اصلاً قدم از قدم نمی توانست بردارد، اینها برای او تسهیلات و امکانات به وجود می آورند.
مثالی بزنم: نهاد سازمان مدیریت علم، ساختار دانشگاه و یا مدرسه را در اختیار او قرار می دهد. نظام استاد و شاگردی را در اختیار او قرار می دهد. یک مقطعی شاگرد است یک مقطعی استاد است. نظام تولید فکر سازوکار اندیشیدن در مراکز پژوهشی را در اختیار او قرار می دهد. اینها امکانات هستند و همه اش محدودیت حساب نمی شود. یعنی او این را آگاهانه می تواند انتخاب بکند اینها وجود دارند و تجربه ی بشر در طول تاریخ وجود اینها را نشان می دهد. نهادهای اجتماعی در طول تاریخ تولید شده اند و به نفع فرد هستند.
فرد می پذیرد که آزادی خودش را محدود به اقتصائات این نهادها بکند. دومین چیزی که فرد می پذیرد این است که من اگر آزاد مطلق هم باشم اصلا نمی توانم فکر کنم، یعنی اگر همه ی فروض یک جا معدوم شوند و هیچ دانش فلسفی مفروض شما نباشد شما اصلاً نمی توانی فکر کنی، اگر به همه ی ابناء بشر گفته شود، همه ی مراحل فکر کردن، همه ی مراحل استدلال کردن را باید خودت خلق کنی اصلاً و واقعاً ممکن نیست که هر چیزی را خودش خلق کند، به خصوص این در حوزه های عملی و تصمیم گیری مشهودتر است. مثلاً شما باید تصمیم بگیری می خواهی اینجا زندگی بکنی یا نه.
فرض کن قرار باشد همه ی محاسبات را خودت انجام بدهی، تقریباً این امر غیرممکن است چون همه ی چیزهایی که من گفتم به کمک شما می آیند. یعنی شما یک نظام ارزش ها دارید که به شما می گویند چه جوری زندگی کنید. این حدی از انتخاب را حذف و آن را محدود می کند اما تسهیل هم می نماید یعنی تصمیم غیرممکن شما را ممکن می سازد. پیش فرض ها هم همین طور است و به بیان رساتر ارزش ها، نهادها، ساختارها و چیزهایی که ما به اسم محدودیت آوردیم تبدیل می شوند به اینکه بخشی از گزینه ها را از جلوی شما بر می دارند و بخش روشن تری را می گذارند که شما بتوانید تصمیم بگیرید.
خوب الان کار دین چیست؟ یعنی دین هم آیا به یکی از محدودیت ها اضافه می شود. دین چه جور کاری می کند؟
اولاً کار دین این است که به شما نشان بدهد با محدودیت ها روبرو هستید. بنابراین خود را هیچ گاه آزاد مطلق فرض نکن. مثلاً در قرآن کریم چقدر فریاد می زند که چرا از گذشتگان (یعنی از همان سنن و .....) این قدر تقلید می کنید؟ می خواهد بگوید که من توجه دارم بسیاری از انتخاب های فکری، بسیاری از گزینه ها در ماجرای فکر کردن، نهفته در تقلید از گذشتگان و از هنجارها، ارزش ها، ساختارها، نهادهای اجتماعی و ... آنان است لذا فریاد می کشد که نباید این جوری باشد.
شما باید تعقل کنید. شما «افلا تعقلون»های قرآن را ببینید. می گوید که چرا فکر نمی کنید. بنابراین انسان را متوجه این محدودیت ها می کند. وقتی که متوجه این محدودیت ها شدیم می بینیم که همه ی محدودیت ها بد نیستند و بشر عاقلانه نشسته و فکر کرده و آن را که بهتر است انتخاب می کند. قرآن کریم ما را به وجود آن محدودیت ها توجه می دهد. آن چیزی که قرآن و دین می خواهد این است که باید با تعقل انتخاب کرد. خود این نهادها موضوع تفکر شما باشد. خود این هنجارها، ارزش ها، نظام اقتصادی و نظام سیاسی محل تفکر و تأمل تو باشند و آنی که عقلانی است را انتخاب کن.
افلا تعقلون قرآن می گوید چرا تعقل نمی کنید در این جور چیزها؟ دومین چیزی که از منظر قرآن کریم و دین برای آزادی محدودیت می شود این است که اساساً انسان بی هدف خلق نشده است. از یک سو انسان فطرتاً آزاد است و خداوند او را حُرّ آفریده است. این ذاتی انسان است. اما در کنار این آزادی فطری عنصر دوم فطری هم وجود دارد. انسان فطرتاً هدف دار است. من که می گویم فطرت، می خواهم از درون مخاطب جواب بگیرم. آنگاه که انسان در تعامل بین هدف داری و آزادی خواهی ذاتی خود ذهن و زبان خود را به کار می گیرد دچار محدودیت می شود.
می شود تبیین کنید چه طور هدف، محدودیت می آورد؟
همه ی ما به دنبال این هستیم. کسی به ما یاد نداده و ما این را تعلیم نگرفته ایم بلکه در خلقت ما هست که ما به دنبال مطلق بی نهایت هستیم. یک قدرت مطلق می خواهیم  علم مطلق می خواهیم، آزادی مطلق می خواهیم، منفعت مطلق می خواهیم، زیبایی مطلق می خواهیم. اگر کسی وجود داشته باشد که اینها را حداقل نخواهد او انسان نیست. واقعاً او انسان نیست. ما اگر انسان باشیم دنبال جاودانگی هستیم حیات مطلق می خواهیم، می خواهیم الی الابد باشیم. کسی نیست بگوید که می خواهم الی الابد نباشم، کسی نیست که بگوید که اگر قدرتی دارم، قدرتی بیش از آن را نمی خواهم.
کسی نیست که بگوید من علم دارم، علم بیش از آن را نمی خواهم. همه ی ما اینها را می خواهیم. خوب اینها هدف های ما هستند. اهدافی که هیچ کسی از بیرون به ما نگفته است. شما فرض کنید یک امکاناتی دارید و یک اهدافی. اینها بودن های شماست. امکانات، داشته های شماست. شما طبیعت را دارید. موجودات زنده را دارید. خوب این انسان با آن مقاصد بی نهایتی که دارد آن هدف ها با همه ی طرق، قابل وصول نیستند. با انجام هر کاری شما به آن مقصد نمی رسید.
شما فرض کنید که الان مقصدتان این است که یک هنرمند بشوید، مقصدتان این است که همه ی اینها بشوید. اگر این مقاصد را در زندگی تعریف می کنید این مقاصد با بی نهایت طرق تحقق پذیر نیستند و با روش های خاصی محقق می شوند. با راههای خاص تحقق پذیر هستند. خود به خود شما بایدهایی پیدا می کنید و نبایدهایی و این یعنی محدودیت.
مثلا شما می خواهید معلم بشوید باید کلاس بروی، کتاب بخوانی، بدون خواندن و نوشتن نمی شود. یا اگر می خواهید ثروتمند بشوید ولی هیچ فعالیتی نکنید خوب این محقق نمی گردد. وقتی شما هدف داری باید فعالیت کنی. مسئولیت، برآیند ارتباط منطقی اهداف و آزادی است. آزادی خواهی ذاتی انسان، آزادی طلبی فطری انسان و هدفداری فطری انسان، مسئولیت خلق می کند. مسئولیت یعنی محدودیت.
دست کم مسئولیت در قبال هدفی که دارد.
نه، کلا مسئولیت به وجود می آید. همین که شما نمی توانید از هر راهی به هدف تان برسید یعنی دچار محدودیت هستید. از نظر من تمام بایدها و نبایدهای دینی از جنس این مسئولیت هاست.
البته مسئولیت در مقابل خدا.
مسئولیت هایی که شما را به مقصد می رساند. حالا چرا در مقابل خدا شما مسئولید چون هدف نهائی انسان مصداق کمال مطلق است که خداست.حال من می اندیشم. چرا؟ چون می خواهم ببینم به آن مقاصد از چه راه هایی می توانم برسم. معارف دینی با این فرض به ما داده شده که، انجام همه ی این حساب و کتاب ها یعنی استخراج همه ی این بایدها و نبایدها در همه ی عرصه های زندگی برای ما ممکن نیست.
مثلاً ما باید بنشینیم ببینیم که چه زمانی چه کسی را باید مجازات کنیم.
اگر فردی باید صد ضربه شلاق بخورد واقعاً چگونه می تواند برای چنین تصمیمی استدلال کند. این در منطقه ی تعامل بین اهداف و آزادی ما خلق می شود. ما چگونه باید حساب و کتاب کنیم که ببینیم بین این تصمیم ما و آن هدف چه کاری باید یا نباید انجام داد؟ تمام بایدها و نبایدهای دینی در این حالت خلق می شوند. بنابراین من می خواهم بگویم که نسبت بین دین و آزادی را شما در این چند سطر ببینید. دین به ما می گوید و نشان می دهد که ما غرق در مسئولیت هستیم در فضای  پیش فرض های گوناگون فلسفی، اجتماعی ـ فرهنگی، اقتصادی ـ سیاسی و مدیریتی.
لذا در گام نخست بیاییم نوع این محدودیت ها را با تعقل انتخاب کنیم. زیرا این محدودیت ها وجود دارد. این گام اول بحث ما بود. بحث دوم ما این بودکه آزادی انسان از ناحیه ی هدفداری انسان دچار محدودیت می شود. اگر انسان فاقد هدف بود و هیچ مقصدی نداشت، آزاد مطلق می گردد. ولی ما می گوییم که انسان از هدف نمی تواند خلاص بشود و نمی تواند بی هدف باشد. پس دارای محدودیت از حیث طرق دستیابی به هدف است. در واقع جنس دوم محدودیت ها، همان هایی است که از ناحیه ی اهداف بشر، به او تحمیل می شود.
اگر یک عقل منطقی، تمام حسابگری هایی که شما می خواهید بکنید را بخواهد انجام دهد به زودی در می یابد که برایش ممکن نیست. چون از یک سو منابع محدودی داریم، عمر محدودی داریم، وقت محدودی داریم و و در طرف دیگر هم اهداف بی نهایتی داریم که عقل آدمی به تنهایی یارای تحقق آنها را ندارد. لذا خدای حکیم و علیم مطلق، وحی را برای جبران ناتوانائی های عقل بشر به آدمی هبه کرده است.
ضمن اینکه آن مطلق هایی که ما درباره اش صحبت کردیم مصداق شان تنها خداست. علم مطلق، قدرت مطلق و حیات مطلق متعلق به خداست. بنابراین مقصد و هادی انسان خداست. رسیدن به خدا برای شما این الزامات را می آورد که شما با مسئولیت ها ومحدودیت هایی روبرو شوید. با بایدها و نبایدهایی روبرو مواجه گردید و این یعنی اینکه شما به هر طریقی نمی توانید به خدا برسید. و از طرفی هم نمی توانید همه ی راه ها را به کمک عقل خود بشناسید       .
اگر هدف، محدودیت می آورد. طبیعتاً اهداف هر چه بزرگ تر باشند، محدودیت ها هم بیشتر خواهند شد و لوازمی هم که باید فراهم بکنیم هم افزون تر می گردند.
من نمی توانم بگویم محدودیت ها بیشتر، بلکه محدودیت ها مهم تر، چون خیلی چیزها را از دست می دهی. مثلاً به شما بگویند بالای قله ی دماوند ده کیلو طلا وجود دارد. درست. خوب شما مقصدت این است که بروی و آن را به دست بیاوری. شما فکر می کنی بهترین راه ها را انتخاب  کنی و از هر راهی نمی روی. شما نمی گویی من آزادم هر کاری دلم بخواهد می کنم. برای خودت باید و نباید طرح می کنی؛ من شب نمی روم. از کوه نمی روم. از سنگلاخ ها نمی روم. ... خوب.
حالا اگر ده کیلو بشود صد کیلو. اگر بشود دویست کیلو یا میلیارد کیلو. حس شما چه می شود به عنوان کسی که آن مقصدش است؟ می نشینی خیلی دقیق حساب و کتاب را می کنی. اصلاً ممکن است شب و روز نخوابی. حالا اگر هدف بشود بی نهایت مطلق. ما آدمیان برای هدف بلندی مثل رسیدن به خدا نمی توانیم همه ی محاسبات را خودمان انجام دهیم و همه ی موانع را از جلوی پایمان برداریم. دین آمده به ما خیلی از محدودیت ها را نشان داده است. خداوند در قرآن می گوید:
«من یتق الله یجعل له مخرجا». می گوید می دانی چرا اندیشه ی تو در بسیاری از مواقع موجب نجات تو نمی شود چون تو تقوی نداری. اگر می خواهی فکر تو، منجی تو باشد در این مسیر باید تقوی پیشه کنی و یا «ثم کان عاقبةُ الّذینَ اساؤ السؤی ان کَذبوا بآیاتِ اللهِ وَ کانوا بِها یَسْتَهْزِئؤنَ» کسی که عمل بد انجام می دهد به یک شناخت بد منجر می شود، استدلال بد می کند، منکر خدا می شود. خوب خدا دارد به انسان می گوید بسیاری از شناخت های غلط تو محصول اعمال توست.
«قل کل یعمل علی شاکلته» بسیاری از اعمال تو از سر محاسبات عقلانی نیست، بلکه برآمده از شاکله و شخصیت توست که محصول انباشت تجربه و دانش و اعمال گذشته ی توست. خوب اینها را دارد به تو می گوید که تو بتوانی موانع را برداری. یعنی دین دارد به شما نشان می دهد که این کارها را بکن، این کارها را نکن. به خاطر اینکه اگر غیر از این باشی به مقصد نمی رسی. پس محدودیت های دینی برای حوزه های اندیشه ای، از نوع حذف موانع و ایجاد یک اتوبان برای فکر کردن روان است.
پس تفاوت محدودیت هائی که دین به ما معرفی می کند با محدودیت هائی که منابع غیر دینی به ما می گویند در چیست؟
محدودیت های مطرح شده از سوی منابع غیردینی مبتنی بر علم مطلق نیست. یعنی کسانی مثل فیلسوفان یا عالمان علوم اجتماعی که به ما می گویند چه کار بکنیم. گفته هایشان همه مبتنی بر علم محدودشان است ولی علم برآمده از منابع دینی یک علم برآمده از علم بی نهایت خداوندی است. همین چند آیه ای که از قرآن برای شما خواندم شاهد مثال این مدعاست. این نوع حرف را اصلاً بشر می تواند بگوید، بشر با چه منطقی باید به این جاها برسد نمی تواند برسد و واقعاً نمی تواند و این مثال ها فراوان است.
چون خداوند متعال علم مطلق دارد همه ی اینها را می شناسد. خودش بشر را و همه ی راه ها را خلق کرده است. بنابراین درست ترین و بازترین و سریع ترین مقصد را برای انسان معرفی می کند اما بشر امروز که داعی علم کنونی است از سیطره ی محدودیت ها نمی تواند خود را خارج کند و طبیعتاً آن آدمی که این راه ناقص را می رود خودش به یک محدودیت بزرگ دچار می شود.
بله! چون در تاریکی دارد می رود. حضرت علی (ع) می فرماید من راه های آسمان را از راه های زمین بلدترم. یا فرمود اگر پرده ها کنار می رفت به یقین من چیزی اضافه نمی شود. این معنایش این است که من هیچ محدودیتی ندارم. اگر کسی را در اختیار داری، منبعی را در اختیار داری که راه های پنهانی این عالم را از راه های ظاهری این عالم بهتر می شناسد. اگر کسی را در اختیار داری که هیچ پرده ای روی علم او نیست. او اطلاعات را به شما می دهد. شما این را غنیمت می شماری.
برای هر جمله اش سجده ی شکر می کنی. دیگر آن را مانع تلقی نمی کنی. چون می گویی من مسافر یک سفری ام به سمت بی نهایت. قرار هست راه را از بیراه خودم تشخیص بدهم. آزاد باشم. فکر کنم. فکرهای درست بکنم. اما شما می دانید مقاصد با توجه به محدودیت های شما با بی شمار راه قابل رسیدن نیست. چون شما ممکن است بگویی من این را امتحان می کنم بر می گردم. اگر راه های بسیاری را امتحان کردیم و جواب نداد، فرصت های زندگی را از دست خواهیم داد. تصور کنیم بشر با فکر و اندیشه ی خودش می خواهد به این نتیجه برسد که مثلاً نماز واجب صبح دو رکعت است.
فرض کنیم در عالم واقع هم همین طور است.آیا واقعاً ممکن است بشر با محاسبات عقلانی به چنین نتیجه ای برسد؟ بشر غیر الهی به جای محاسبات عقلانی در چنین شرایطی خود را به نهادهای اجتماعی، ارزش های اجتماعی، هنجارهای اجتماعی، سنن اجتماعی، نظام سیاسی، نظام اقتصادی و سازمان های اداری می سپارد، که وضع او را بهتر کنند. اما انسان الهی خود را به انبیا ء الهی و پیام های آسمانی آنها می سپارد. یعنی شما سنن تان اعم از زندگی اجتماعی تان، زندگی سیاسی تان، زندگی اقتصادی تان و مدیریت تان را می دهید دست انبیاء و می گویید بیایید این را برای ما طراحی کنید تا در متن طراحی آنها به هدف برسید.
یعنی نظام سیاسی دینی همان ظرفی است که برای فکر کردن و اندیشیدن فرد بهترین حالت را به وجود می آورد. البته این به این معنی نیست که نظام سیاسی فعلی ما به طور کامل دارد این کار را می کند. اما منطقاً خُلق نظام سیاسی اسلامی جایش اینجاست. نظام سیاسی اسلامی کارش این است که سیستم اجتماعی به معنای عام و دنیای تربیت درونی فرد را جوری تنظیم می کند که او از همه ی ظرفیت محیط و ظرفیت های درونی خودش با اجتناب از همه ی محدودیت های غیرعقلانی محیط و با فرار از همه ی محدودیت های درونی خودش به علاوه تکمله ای که معارف وحیانی به اینها می زند بتواند زندگی عاقلانه ای را به سامان کند.
این عقلانیت دینی است. اگر ما بتوانیم چنین سازوکاری را برای بشر امروز فراهم کنیم یعنی آزادی های توأم با مسئولیت های برآمده از اهداف موردنظر دین برای فرد مهیا نماییم، دستگاه کامل عقلانیت دینی شکل گرفته است. این مبانی دقیقاً همان استدلال هائی است که در مورد فطری بودن دین وجود دارد. یعنی دین هیچ حرفی نمی زند مگر اینکه در فطرت شما وجود دارد. دین چه کار می کند. دین ما را تربیت می کند که فطرت مان شکوفا بشود. دین می خواهد دفینه های عقول ما شکوفا بشود.
از نظر جنابعالی آیا می شود گفت مهم ترین و برجسته ترین «باید» و «ساختاری» که ما لازم داریم ساختار حکومت دینی است که برترین امکان را برای رهایی انسان در اختیار قرار می دهد. دقیقاً عکس آن چیزی که علیه حکومت ولایی دارد بیان می شود. در بیان شما حکومت ولایی مبتنی بر اصول دین بهترین راه برای رهاسازی اندیشه ی انسان از محدودیت های غیرعقلانی است.
بر اساس تصریح قرآن کریم مأموریت انبیاء این است که زنجیرها را از گردن ها و گرده های مردم بردارد: «الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوبًا عِندَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَآئِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ» اما این کار چگونه انجام می گیرد؟
با توجه به نکاتی که عرض کردیم محدودیت های انسان در قلمرو اندیشه دو دسته است. برخی از محدودیت ها به توانایی های عقلانی بشر برمی گردد. عقل بشر با همه ی توانایی هایش نمی تواند تمام ملازمات منطقی افکار خود را برای نیل به مقاصد خود استخراج کند.
ثانیاً انسان همان گونه که فطرتاً آزاد است، فطرتاً هدف دار است. هدف داری سبب می شود که انسان نتواند و آزاد نباشد که هر کاری را انجام دهد. بنابراین برای طراحی راه های رسیدن به اهداف مجبور و محدود به انتخاب است. پایبندی به هر حرفی و به هر باوری و به هر دانشی برای انسان هدف دار، مطلوب نیست. انسان محدود به این است که راه هایی که او را به هدف می رساند، به آن نظراً و عملاً تن دهد.
ثالثاً انسان برای فکر کردن محدود به این است که از نقاط آغازی قدم بردارد. اساساً تفکر از مجهول مطلق ممکن نیست. نقاط آغاز برای فیلسوفان بدیهیات است و برای سایر عالمان مبانی فلسفی. بنابراین همه ی افراد از جمله فیلسوفان محدود به فروض نخستین هستند. هیچ اندیشمندی آزاد از همه ی فروض نیست. هرچند فیلسوف آزادترین اندیشمند است.
رابعاً هر اندیشه ای لزوماً باید با یک روش و منطقی صورت پذیرد. اندیشه ورزی بدون متدولوژی به مقصد نمی رسد. از همین منظر اندیشه ی آدمی محدود به محدودیت های منطق است. مثلاً علومی که از منطق ریاضی استفاده می کنند محدود به کمیت پذیری موضوعات متبط با خود هستند در غیراین صورت از منطق ریاضی نمی تواند استفاده کند. با این منطق، استفاده از منطق ریاضی بسیاری از ابعاد اندیشه را از متفکر باز می ستاند.
از منظر جامعه، اندیشه و اندیشمند غرق در ارزش های فرهنگی، آداب و سنن اجتماعی و پیشینه ی تاریخی ای می باشد که هویت و شاکله ی پژوهش گر را می سازد.
از سوی دیگر جامعه با تولید نظام های زندگی از قبیل نظام سیاسی، نظام اقتصادی و ایجاد سازمان ها فرد متفکر را در ظرف این ساختارها محدود می کند. براساس آیه ی مذکور انبیاء یا دین آمده اند که این محدودیت ها را از روی گردن و گرده ی انسان متفکر بردارند.
بر این اساس در تاریخ اندیشه ی اسلامی تلاش شده است که همه ی اندیشه های اسلامی بر عقل منطقی و فلسفی بنا گذاشته شوند. تلاش اندیشمندان اسلامی در تکامل دانش منطق و نیز فلسفه ی اسلامی و رویکرد عقلی شیعی خبر از این واقعیت می دهد که تربیت انسان آزاد از محدودیت های درونی به علاوه ی تنظیم و طراحی نظام های گوناگون زندگی از سوی دین برای این است که انسان نهادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را به نحوی سازماندهی کند که برای انسان آزاد و متفکر بهترین بایدها و نبایدها برای رسیدن به مقاصد زندگی تولید شود.
در همین جاست که معلوم می شود همه ی اسلام در اندیشه ی امام برابر با حکومت اسلامی است. امام در کتاب البیع فرموده اند «الاسلام هو الحکومه». می خواهم آخر این گفت وگو را با یک جمله ی بسیار حکیمانه از رهبر عزیز انقلاب اسلامی به پایان ببرم که وظیفه ی حکومت اسلامی آن است که کاری کند تا همه ی افراد جامعه فکر کنند و آن گاه باید هدایت ذهن های مردم را به عهده بگیرد.
بنابراین در حکومت اسلامی همه ی مردم باید اهل تفکر عقلانی باشند اما وظیفه ی حکومت همین جا تمام نمی شود بلکه باید کاری کند که تا آنجا که ممکن است مردم تفکر درست داشته باشند. یعنی تفکر آنها، آنها را به مقاصد زندگی برساند. طبیعتاً هر نوع تفکری که فرد را از اهداف انسانی دور می سازد مطلوب اسلام نیست هرچند تفکر مطلوب نیز باید در فرایند فضای فکری آزاد تولید شود. چنان که رهبری عزیز انقلاب اسلامی فرموده اند که نظام اسلامی با آزادی بیشتر به اهداف خود می رسد.
* عضو هیئت علمی مرکز پژوهش های علوم انسانی اسلامی صدرا.
منبع: فصلنامه تخصصی علوم انسانی اسلامی صدرا
انتهای متن/
 
 
 
 
 

 
آمار سایت :
کاربران آنلاین :
1
بازدید های امروز :
1
کل بازدید ها :
113,709
بیشترین بازدید :
1,330
مشاهدات امروز :
741
کل مشاهدات :
6,270,357
بیشترین مشاهده :
73,755